تهران در مه
ببینم خنده ات را من پس از آن، به جان بسپارمت پس جان سپارم...
.

[ سه شنبه 17 اردیبهشت1392 ] [ ] [ Mehri ]
 
مرا میخواستی تا شاعری را                ببینی روز و شب دیوانه خویش
مرا میخواستی تا در همه شهر             زهرکس بشنوی افسانه خویش
 
مرا میخواستی تا از دل من                 بر انگیزی نوای بی نوایی
به افسون ها دهی هر دم فریبم             به دل سختی کنی بر من خدایی
 
مرا میخواستی تا در غزل ها               تو را زیبا تر از مهتاب گویم
تنت را در میان چشمه نور                 شبانگاهان مهتابی بشویم
 
مرا میخواستی تا پیشِ مردم                تو را الهام بخش خویش خوانم
به بال نغمه های آسمانی                   به بام آسمانهایت نشانم
 
مرا میخواستی تا از سرِ ناز               ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفتر من             غمِ شب تا سحر بیداریم را
 
مرامیخواستی اما چه حاصل              برایت هر چه کردم باز کم بود
مرا روزی رها کردی در این شهر      که این یک قطره دل دریای غم بود
 
تو را میخواستم تا در جوانی              نمیرم از غمِ بی همزبانی
غم بی همزبانی سوخت جانم             چه می خواهم دگر زین زندگانی...
 
[ چهارشنبه 3 آبان1391 ] [ ] [ Mehri ]

تو ای دلبر که پرسی حال ما را ،

که می گوید که یاد آشنا کن ؟

مرا درمانده حسرت چه خواهی ؟

که می گوید که دردم را دوا کن ؟


چو از احوال زارم یاد کردی

دوباره دست مرگ از من رها شد

رها کن دامنم را تا بمیرم

که جانم خسته زین رنج و بلا شد


نمی دیدی دلم دیوانه توست ؟

نپرسیدی چرا حال دلم را ؟

به درگاه تو زاری ها نکردم ؟

چرا پس حل نکردی مشکلم را ؟


ترا پیوند روح و جان نخواندم؟

تو پیوند دل و جانم نبودی ؟

چرا از دام آزادم نکردی ؟

چرا در فکر درمانم نبودی ؟


نمی دیدی که بعد از آن همه رنج

دل من تاب تنهایی ندارد ؟

نمی خواندی مگر در داستانها

" دل عاشق شکیبایی ندارد " ؟


به درد من ، فراق روح ماهت ،

نمی افزود و از جانم نمی کاست ؟

نمی دانم که آن اندوه جان کاه

شب و روز از دلم چه می خواست


تو را چون گل نوازش ها نکردم ؟

" خریدار تو نازت " نبودم ؟

تو " تنها هم زبان من " نبودی ؟

من از جان ، محرم رازت نبودم ؟


نمی لرزید سر تا پایم از شوق ؟

چو یک دم در کنارت می نشستم ؟

نمی گفتم به آن چشمان زیبا

" تو زیبایی و من زیبا پرستم " ؟


در آن مهتاب شب های بهاری

که می کردی به روی من تبسم ؛

نگه را بود پروای تماشا ؟

زبان را بود یارای تکلم ؟


" صفای عشق و امیدت " نگفتم ؟

" بهارو باغ و گلزارم " نبودی ؟

در آن ایام تاریک جدایی

همایون بخت بیدارم نبودی ؟


به بال آرزو تا مه نرفتیم ؟

خدا را در صفای جان ندیدیم ؟

بهشت عشق را دیدن نکردیم ؟

گل امید از آن گلشن نچیدیم ؟


غم دل را نمی گفتیم تنها ؟

غزل ها را نمی خواندیم با هم ؟

نمی کردم لبانت را تماشا ؟

نمی گفتم : " چه خواندی در نگاهم "؟


نمی دیدی که چون پروانه می سوخت

میان آتش غم تار و پودم ؟

نه از پروانه کم بودم که نالم

اگر دیدی که من خاموش بودم !


به دام غم گرفتارم ندیدی ؟

به جان و دل وفادارت نبودم ؟

در آن شب ها که گفتی راز دل را

سرا پا محو گفتارت نبودم ؟


نمی گفتم تو را ، با بیقراری :

ببین دل را که از هجران چه دیده ؟

ننالیدم در آغوشت که ای ماه

ببین جان را چه محنت ها کشیده ؟


چه می پنداشتی ؟ پولاد بودم ؟

تنم رویین و جانم آهنین بود ؟

اگر هم آهنم پنداشتی ، باز

سزای آن محبتها نه این بود


چه شب ها خواب در چشمم نیاید

و گر خفتم ، تو را در خواب دیدم

چه رویاهای شیرینی که آخر

بنای جمله را بر آب دیدم


نخستین روزها را یاد داری ؟

که ترسیدی وفا دارم نبینی ؟

وفاداری چنانم ناتوان کرد

که می ترسم دگر بارم نبینی


چرا باید در این ده روزه عمر

دل من روی آسایش نبیند ؟

چرا باید که چون خاکستر گرم

به روی آتش حسرت نشیند ؟


هنوزم یک نفس در سینه باقی ست

هنوز ای گل، پریچهر تو ام من

تو میدانی که  لیلی منی  تو

تو می بینی که مجنون تو ام من


هنوزت می پرستم می پرستم ؟

زند گر تیشه ، غم بر ریشه من

هنوزت با دل و جان دوست دارم

تویی سرمایه اندیشه من


تو ای دلبر که پرسی حال ما را !

که می گوید که یاد آشنا کن ؟ 

مرا درمانده حسرت چه خواهی ؟

که می گوید که دردم را دوا کن؟


که می گوید یاد کن بیمار خود را ؟

که می گویید با خبر از حال من باش ؟

اگر یارم نئی حالم چه پرسی ؟

و گر یار منی پس مال من باش...


[ چهارشنبه 3 آبان1391 ] [ ] [ Mehri ]
[ شنبه 29 مهر1391 ] [ ] [ Mehri ]
در هوای بی تو نفس کشیدن

آنقدر "سخت" است

که با "قطرات اشک" من

"حل نمی شود" ..

"اسید" هایت را بیاور..!

و روی لحظه هایم بپاش؛

روی چشم هایی که بعد از تو

دنیا را نمیخواهند ..

روی چهره ای که نمیخواهد

"دلنشین" بودنش را

از زبان هیچ کسی غیر از تو بشنود ..

و روی انگشتان "ظریفی"

که بعد از تو در دستهای یک غریبه

خواهند شکست...


میخواهم آخرین تصویر

از جهانی که مرا از تو جدا خواست..؛

تو باشی ..

روبروی من ..

در یک قدمی ام ..

وقتی هجوم اسیدی که جای من

حالا او میان بازوان توست ..؛

آرام آرام چشم هایم را

به روی دنیای بی تو می بندد...


و بدان ماه تمام من؛

وقتی از تو دلیل می خواهند

و تو می گویی:

« من او را برای خودم میخواستم...»


ـــ  حتی اگر با چهره چاک خورده

و چشم های خاموش

دیگر نخواهی ام .. ـــ


من میمیرم...


از آن مرگ ها

که جز "زندگی"

چیزی درشان نمی بینی ..


وقتی که اشک های بی وقفه ام

بشوند "قطرات" خواستن تو

و چشم هایم را از من بگیرند ..

می میرم

و هزاران بار از پسش

زنده و زنده تر میشوم...


ماه ِ تاریک ترین شب هایم؛

فراموش کردن تو

مثل به یاد آوردن کسی ست

که تا به حال ندیده ام ...





اشک نوشت: به خاطرِ تولدم...


    بی مقدمه

               با اشک هایم

                              برگشته ام ....




خواهش میکنم کپی نکنید...


[ جمعه 16 تیر1391 ] [ ] [ Mehri ]

پست خداحافظی...



زندگی یک چمدان است که می آوری اش

بار و بندیل سبک می کنی و می بری اش

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

طوری از ریشه بکِش اَره که کوتاه شوم

مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرتِ نَمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکِش

نفَست باز گرفت،این همه سیگار نکِش

آن به هر لحظه ی تب دارِ تو پیوند منم

آنقَدَر داغ به جانم که دماوند منم

توله گرگی که در اندیشه ی شریانِ منی

کاسه خونی،جگری،سوخته مهمانِ منی

چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

جامِ معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

بازی منتهی العافیه را می بازم

سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

رطبِ عرشِ نخیل و قدِ کوتاه منم

مظهرِ جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه دل از عالم و آدم کَندم

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

نکند خیز بَرم پنجه به خالی بزنم

خنده های نَمَکینت،تبِ دریاچه ی قم

بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

مویِ بَرهم زده اَت،جنگلِ انبوه از دود،

مگر آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لبِ تو قافیه پرداز شدند

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ تواَم آزادم

چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه ای جمجمه اَم را به گلوبندِ تو دوخت

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخِ نِی شدم و شعله دواندم به تَنت

شعله پوشیدم و مشغولِ به تن سوختنت

به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

پیش چشمِ همه از خویش یَلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماهِ من روی گرفت و سرِ مریخ نشست

آسِ در مُشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکَسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقَدَر سرد شدم،از دَهَنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خرِ زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماقِ غرورم دورم

زیرِ بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر، سرِ پاییز توافق کردیم

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تو را دور، دهان روی دهانم زد و رفت

همه ی شهر مهیاست مبادا که تو را

آتشِ معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پیِ یک شامِ بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مردِ بدنام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشستند مبادا که تو را

نانجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تو را باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای،پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده،راه خراب است نرو

بی تو من با بدنِ لختِ خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالتِ تهران چه کنم

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شبِ وسوسه انگیز مرا می شکند

بی تو بیکار و کَسم،وسعتِ پشتم خالیست

گل تو باشی منِ مفلوک دو مشتم خالیست

بی تو تقویم پُر از جمعه ی بی حوصله هاست

و جهان مادرِ آبستنِ خط فاصله هاست

پسری خیر ندیدَم که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

می پَرم،دلهره کافیست،خدایا تو ببخش

مرگ دل، دستِ خودم نیست خدایا تو ببخش....




من خسته ام...

بیا و... مرا همان گونه که بودم پس بگیر...

تنها..همین...


[ دوشنبه 15 خرداد1391 ] [ ] [ Mehri ]

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!

راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،

پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،

طاقتش را داری که ببینی هر روز ،

زیر رگبار نگاهی هرزه

صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!

اگر اینگونه ای آری بنویس ،

من دگـر خسته شـدم ...

باز تا کی به دروغ بنویسم :

" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "

گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!

رنگ نیرنگ آبی ست ؟!

می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...

بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!

قسمت می دهم امّا به قلم ،

آنچه می بینی و دیدم بنویس

از خدا ،

از قفس خالی عشق ،

از چراگاه هوس ،

از خیانت ،

از شرک ،

از شهامت بنویس !!!

بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،

آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،

از من

" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "

از خود ...

هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :

(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))

حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!

جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!

طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!

گـفـتن واژه ی حق سنگـین است

من دگـر خـسته ام از این تب و تاب

می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ

این همه مورد خوب ...


[ یکشنبه 14 خرداد1391 ] [ ] [ Mehri ]
 
وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره کلبه ای قدیمی شمع  سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود
 
با خنده به او گفت : دیشب تا صبح خودت را فدای چه کردی ؟

شمع گفت : خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد...
 
خورشید گفت : همان پروانه که با طلوع من ترا رها کرد ؟...
 
شمع گفت : یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را , شادی خود می داند...
 
خورشید به تمسخر گفت :
 
آهای عاشق فداکار ، حالا اگر قرار باشد که دوباره بوجود آیی , دوست داری که چه چیزی شوی ؟
 
شمع به آسمان نگریست و گفت : شمع.. دوست دارم دوباره شمع شوم
 
خورشید با تعجب گفت : شمع ؟
 
شمع گفت : آری شمع... دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش
بسوزم و شب پروانه را سحر کنم...
 
خورشید خشمگین شد و گفت : چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگى کنی , نه این که یک شبه نابود و نیست شوی...
 
شمع لبخندی زد و گفت : من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگی ات به آن نرسیدی...
من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم...

خورشید گفت : تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی ؟
 
شمع با چشمانی گریان گفت : من برای خودم گریه نمی کنم , اشک من برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی چه خواهد کرد...
 
و گریست و گریست تا که برای همیشه آرمید...

[ یکشنبه 14 خرداد1391 ] [ ] [ Mehri ]

 

به چشمان پریرویان این شهر، به صد امید می بستم نگاهی

مگر یک تن ازین نا آشنایان، مرا بخشد به شهر عشق راهی

 

به هر چشمی - به امیدی که این اوست- ، نگاه بیقرارم خیره می ماند

یکی هم ، زین همه ناز آفرینان، امیدم را به چشمانم نمی خواند

 

غریبی بودم و گم کرده راهی، مرا با خود به هر سویی کشاندند

 شنیدم بارها از رهگذاران، که زیر لب مرا دیوانه خواندند..

 

ولی من ، چشم امیدم نمی خفت، که مرغی آشیان گم کرده بودم

 ز هر بام و دری سر می کشیدم، به هر بوم و بری پر می گشودم

 

امید خسته ام از پای ننشست، نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه دیدار و پرهیز، رسیدم عاقبت آنجا که او بود..

 

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ، ز خود بیگانه ، از هستی رمیده

ازین بی درد مردم ، رو نهفته ، شرنگ نا امیدی ها چشیده

 

دل از بی همزبانی ها شکسته، تن از نا مهربانی ها فسرده

ز حسرت پای در دامن کشیده، به خلوت ، سر به زیر بال برده   

 

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ، به خلوتگاه جان ، با هم نشستند

زبان بی زبانی را گشودند، سکوت جاودانی را شکستند..

 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید، که این دیوانه از خود بدر کیست ؟

چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم؟ که این دیوانه را از خود خبر نیست..

 

به آن لب تشنه می مانم که نا آگاه، به دریایی در افتد بیکرانه

لبی ، از قطره آبی ، تر نکرده، خورد از موج وحشی تازیانه..

 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید، مرا با عشق او تنها گذارید

غریق لطف آن دریا نگاهم، مرا تنها به این دریا سپارید...


[ جمعه 12 خرداد1391 ] [ ] [ Mehri ]
این ترانه بوی نان نمی‌دهد

                   بوی حرف دیگران نمی‌دهد

سفرهء دلم دوباره باز شد

                   سفره‌ای که بوی نان نمی‌دهد

نامه‌ای که ساده و صمیمی است

                   بوی شعر و داستان نمی‌دهد:

با سلام و آرزوی طول عمر

                   که زمانه این زمان نمی‌دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

                   روی خوش به ما نشان نمی‌دهد

یک وجب زمین برای باغچه

                   یک دریچه، آسمان نمی‌دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

                   گر زمین دهد، زمان نمی‌دهد..

فرصتی برای دوست داشتن

                   نوبتی به عاشقان نمی‌دهد..

هیچ کس برایت از صمیم دل

                   دست دوستی تکان نمی‌دهد..

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

                   هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد

کس ز فرط های‌و‌هوی گرگ و میش

                   دل به هی‌هی شبان نمی‌دهد

جز دلت که قطره‌ای است بیکران

                   کس نشان ز بیکران نمی‌دهد..

عشق نام بی‌نشانه است و کس

                   نام دیگری بدان نمی‌دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

                   نان و گل به میهمان نمی‌دهد

ناامیدم از زمین و از زمان

                   پاسخم نه این ، نه آن…نمی‌دهد

پاره‌های این دل شکسته را

                   گریه هم دوباره جان نمی‌دهد..

خواستم که با تو درد دل کنم

                   گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد…


[ چهارشنبه 10 خرداد1391 ] [ ] [ Mehri ]
    ناصر جان، تو که نرفته ای..
            
                     این مردم چه می گویند؟..





بر در دار  شفا ,  قدمی مانده به ظهر

پیر مردی گریان ,  پای سجاده و مهر

خسته ی ایام است ,  دست دارد به دعا

آن عقاب  آبی ,  از تو می خواهم خدا

غافل است اما او ,  آن عقاب بالا رفت..

ناگهان از مردم ,  بانگ الا الله رفت

پیر مرد تا که شنید ,  دیده اش پر خون شد

جز خدا آگه نیست ,  حال قلبش چون شد

یاد کرد سال ها پیش ,  بوق و کرنا می زد

بانگ ناصر ناصر ,  تا ثریا می زد..

اینک اما افسوس 
, ناصرت بی جان است..

سنگر تیم دگر ,  چه کسی دربان است

روح سنگربان دید ,  گفت ای مرد بخند

از چه گریان گشتی ,  بشنو از من این پند

گر که رفتم اما ,  خاطرم در دل هاست..

من نمیرم هرگز ,  چون که یادم بر پاست..

مرد لبخندی زد ,  شاید این حرف شنید

دگر از او شخصی ,  رنگ و آثار ندید

نیمه ی شب که گذشت ,  کوچه در خواب و سکوت

جز صدای شبگرد ,  می زند دائم سوت

سوز  سرمای عجیب ,  زیر بزم باران

بانگ بوقی برخاست ,  از درون میدان

هیچ کس آن جا نیست ,  جز همان پیر نحیف

باز شیپوری زد ,  ولی این بار ضعیف..

ناصر ای سنگربان ,  شوت آخر تو بگیر

ای خدا گل نشود ,  بزند دیرک و  تیر

پیر مرد خوشحال است ,  تیم محبوبش برد

ناصر هم چون هر بار ,  تن به شوت ها نسپرد..

خادم ورزشگاه ,  ناگهان او را دید

بر زمین افتاده ,  زیر رگبار شدید

رفت بر بالینش ,  آشنا بود انگار

در همین ورزشگاه ,  دیده او را بسیار

دست او را بر داشت ,  سرد و خیس باران

گویی باز هم بر خاست ,  بانگ حمله یاران

پیر مرد آرام شد ,  روح او از جان رفت

از زمین تا خورشید ,  پیش ناصر خان رفت...  




حس نزدیک شدن به دست بی رحم زمین

باور آخر پرواز و نگاه آخرین

حس دل کندن از یه آسمون عشق عجیب

چه جوری میشه رها بشم از این درد غریب...



ناصر جان..هزار سال دیگر هم که بگذرد، هستـی..

آخر..من باور ندارم رفتنت را...

تنها....همین

[ سه شنبه 2 خرداد1391 ] [ ] [ Mehri ]
استاد....

چقدر آرزو کردم روزی که اولین بار که دیدمتان..

آخرین بار نباشد...

نشد......






نمیدانم هرسال که میگذرد یک سال به عمرم اضافه میشود

یا یک سال از آن کم...


                

               روح بزرگوارتان آرام......



[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ ] [ Mehri ]
      ناصر جان..ایرج مان هم رفت....

  

   خداوندا..تهی میخواهی از خورشیدها تا کی زمینت را...



 

بلند شو کم نیار بازم میتونی، واسه قلبای ناآروم بمونی

واسه سام و برای بی کسی هاش، بازم از غربت نرگس بخونی...

تو مردی تو غرورت شیشه ای نیست، نباید پای این غصه ببازی

بلند شو کوچ مردا رو نگاه کن، رفیق تو میتونی از نو بسازی

صبور و با خدا باش ناخدا موجا رو بشکن، نذار سکانو طوفان دست بگیره

با تصویرای احساس تو گرمیم، نذار این شعله تو سرما بمیره..

مگه مثل تو چند تا دیگه داریم، یه اسطوره یه بی تکرار یه همدرد

بلند شو شاید از تو آسمونا، خدا هم به دعاهامون نظر کرد...

 

[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ ] [ Mehri ]
 

به آغوش تو محتاجم برای حس آرامش..

برای زندگی با تو پر از شوقم، پر از خواهش

به دستای تو محتاجم برای لمس خوشبختی..

واسه تسکین قلبی که براش عادت شده سختی..

به چشمای تو محتاجم واسه تعبیر این رویا

که بازم میشه عاشق شد تو این بی رحمی دنیا

به لبخند تو محتاجم که تنها دلخوشیم باشه

بذار دنیای بی روحم به لبخند تو زیبا شه...

 

[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ ] [ Mehri ]
 

در صبح آشنایی شیرین مان ، تو را

گفتم که مرد عشق نئی.. باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی ، هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین.. ولی چه سود ؟

 

می خواستی به خاطر سوگندهای خویش

در بزم عشق ، بر سر من ، جام نشکنی

می خواستی به پاس صفای سرشک من

این گونه دل شکسته ، به خاکم نیفکنی..

 

پنداشتی که کوره سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود ؟..

پنداشتی که یاد تو ، این یاد دلنواز

در تنگنای سینه ، فراموش می شود ؟..

 

تو ، رفته ای که بی من ، تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو ، شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق تو را ، تاج سر کنم

 

روزی که پیک مرگ ، مرا می برد به گور

من ، شب چراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ توست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم...

 

[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ ] [ Mehri ]
 

کنارم که نیستی چه عیدی چه سالی

کنارم نشسته یه هفت سینِ خالی

تو نیستی ببینی روزایی که تنهام

چه برفی می شینه روی استخونام

تو رفتی از اینجا دلم خونه بی تو

تو نیستی و دنیا زمستونه بی تو

دارم پیر می شم تو دستای تقویم

کسی بی کسی مو نمی دونه بی تو

چشام خیره می شن روی خنده ی تو

من از حال می رم به آینده ی تو

به سالای خوبت به روزای دوری

به هفت سینِ خوشبخت به تنگ بلوری

به سالی که از من صداتو گرفته

به آیینه ای که چشاتو گرفته

به سیبای قرمز به ظرفای آجیل

به روزای خوبت دم سال تحویل...

[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ ] [ Mehri ]

آه آه از دل من

که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من

زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش

چه کنم با دل خویش؟


چه دل مسکینی

که غمین می شود اندر غم هر غمگینی

هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش

چه کنم با دل خویش؟


در دلم هست هوس

که رسد در همه احوال به درد همه کس

چه امیری متمول چه فقیری درویش

چه کنم با دل خویش؟


طفل عریانی دید

چشم گریانی و احوال پریشانی دید

شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش

چه کنم با دل خویش؟


دیده گردید فقیر

بهر نان گرسنه آن گونه که از جان شده سیر

دل من سوخت بر او یا جگر من شده ریش

چه کنم با دل خویش؟


زارم از دست عدو

چه کنم دل نگذارد که برم حمله بدو

بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش

چه کنم با دل خویش؟


گر درافتم با مار

نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار

لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش

چه کنم با دل خویش؟


دارد این دل اصرار

که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار

همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش

چه کنم با دل خویش؟


از برای همه کس

دل بیرحم در این دوره به کار آید و بس

نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش

چه کنم با دل خویش؟


[ شنبه 19 فروردین1391 ] [ ] [ Mehri ]
 

با عرض معذرت به تو حق می دهم ولی

این باغبان خسته بِدان بیل زن نبود

شیرین من! ببخش مرا مهربانترین

فرهاد قصه هایت اگر کوهکن نبود

رنجاندمت؟عجیب تر از این نمی شود

ما جزئی از همیم فقط جسممان جداست

آخر مگر کسی ز خودش سیر می شود؟

وقتی که روحمان یکی و جسممان دوتاست

گفتی تمام می شود این دل گرفتگی

قدری بخند تا دلم آرامتر شود..

شک می کنم به اینکه تو بخشیده باشی ام

چیزی بگو که شک دلم بی اثر شود

برگ گلم نرنج.. خدا شاهد من است

اندازه ی تمام خودم دوست دارمت..

یک شب اراده کن که بیایی ببین چطور

بر روی چشم های ترم می گذارمت...

 

[ چهارشنبه 9 فروردین1391 ] [ ] [ Mehri ]

 

دلم میخواست تو همرنگ رویا های من بودی

همین حالا...

که مرغ جانمان در اوج پرواز است

نگاهم ساکت و سرد است

دلم آشوبی از تنهایی و درد است...

تو می آیی دمادم توی ذهن خاطرات خسته ام

آرام میگویی

نگاهم کن..

ومن می آیم از آن روزهای سرد

برای گوش جانت می سرایم کلامی از سرود درد

تو می رنجی ولی مردانه میخندی..

و من مبهوتم از این صبر

ازین باور ...ازین امید

که با تو می شود با چشم های خسته دل دید

دلم میخواست با تو می نشستم پای آن پیمان نا بسته

همان عهدی که چشمان سیاهم را به چشمان زمردگون تو پیوند جان می زد

ولی افسوس...

گاهی میشود دریای احساسات من مواج وطوفانی

دلم میخواهدت حتی دراین طوفان

و تو حرف دلم را خوب می دانی...

 

[ جمعه 26 اسفند1390 ] [ ] [ Mehri ]
بغض هایم را نگه می دارم

گاهی سبک نشوم سنگین ترم....

----------------------------------------------------

حذف کردم... هر چی که خودم نوشته بودم رو...

اینجا...دیوار کسی نبود...از تمام دنیا....من فقط همین یه دیوار رو داشتم...

دیوار دلتنگی هام...دیوار ...

فکر کردم میتونم اینجا یه کم...فقط یه کم از بار سنگین غصه هامو کم کنم...ولی...

شماها..اختیار همین یه گوشه خیلی کوچیک از دنیای بزرگتونم ازم گرفتین...

خیلی..بی انصافین...خیلی...

خیلی تلخ بود...با بغض نوشتم با خنده خواندید...

متاسفم...یه مشت بچه که نیستیم..ادعای تحصیلات داریم...فرهنگ...شخصیت...روشنفکری...عقل...

من..خیلی خیلی متاسفم که... که هنوز نفهمیدید کپی پیست کردن یعنی...

و حتی نفهمیدید چه بهای سنگینی داره...دزدیدن دنیای کسی...

...

[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ ] [ Mehri ]
 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم ..

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم  

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم...

 

[ چهارشنبه 3 اسفند1390 ] [ ] [ Mehri ]
 

هنوزم یادمه چشمات مث دریا پریشون بود

نگاهت شکل رویای غروبی غرق بارون بود

هنوزم یادمه اشکات مث طوفان شبنم بود

جهان کوچیک دستات شبیه سرزمینم بود

تو که گفتی خداحافظ، یه چیزی تو دلم لرزید

تنم، روحم، ترک برداشت، وجودم از درون پاشید

تو می رفتی و من حتی، نتونستم بگم برگرد

تو می رفتی و لبخندت منو دیوونه تر می کرد

حالا من موندم و یاد نگاه آبی و تنهات

نمی دونی چقدر سخته فراموش کردن چشمات

هنوزم نیستی و شبهام مث دستای تو سرده

به هر جا می رسم چشمام به دنبال تو می گرده

تو که دنیای من بودی، چرا بی من سفر کردی؟

نمیخوام فکر من باشی، می دونم بر نمی گردی...

 

 

[ جمعه 28 بهمن1390 ] [ ] [ Mehri ]
 

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد..

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه

هر چی که جاده ست رو زمین به چشمای من میرسه

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گل های خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه..

عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو

نه من تو رو واسه خودم ، نه از سر هوس میخوام

عمر دوباره ی منی ، تو رو واسه نفس میخوام..

ای که تویی همه کسم ، بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم..

 

[ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ ] [ Mehri ]
 

ای کاش می شد ای کاش هر لحظه از تو گفتن

در مسلخ ِ شکستن در آینه شکفتن

ای کاش قصه ما می شد دوباره آغاز

می شد قفس نباشه این آسمون پرواز..

ای کاش باغ پاییز باغ ترانه می شد

هر شعر با نگاهت یک عاشقانه می شد

می شد که این کبوتر پر بکشه دوباره

از خواب سرخ خورشید تا خنده ی ستاره

خوب هنوز و دیروز.. من خسته از غرورم

دریای دردم اما.. چه ساکت و صبورم

تو خسته بودی از من، من از گلایه سرشار

وقتی که می شکستم گفتی خدانگهدار...

 

[ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ ] [ Mehri ]
 

عاشقم کن تا بیفتم عشق کشف اتفاقه 

وحشت از دوری ندارم فاصله یعنی علاقه.. 

من دلم قرصه هنوزم با تو ای ماه هلالی

چشم شب روشن که حتی ابری هم باشی زلالی..

حرمت معنای اسمت تو کتابا جا نمی شه

من الفبا می نویسم حرف تو پیدا نمی شه

مثه موج و خط ساحل سرنوشتم اینه شاید

کم خداحافظ نگفتم رفتنم برگشتنم شد...

 

[ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ ] [ Mehri ]
 

هنوزم میشینم و سر رو زانو میگیرم

گریه میکنم برات کمی آروم میگیرم

نمیشه با تو نبود نمیشه از تو نخوند

نمیشه حرفی نزد نمیشه که بی تو موند..

منم اینجا رو زمین تو تو سقف آسمون

نرو پشت ابر غم یکمی پیشم بمون..

آخه تو ماه منی ولی پنهونی ازم

میدونم یه دونه ای تو چی میدونی ازم؟...


[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ ] [ Mehri ]
[ پنجشنبه 13 بهمن1390 ] [ ] [ Mehri ]
 

بدون تو صدای من شبيه زنگ ناقوسه

تو نيستی و دیگه هر شب لبامو مرگ ميبوسه

از اين دلشوره ها سيرم نگو ميرم كه ميميرم..

ببين دارم بدون تو شكست رو ياد ميگيرم

هنوزم تلخ و بی فردا به آغوش تو مصلوبم

دارم ميميرم از دوريت همه فكر ميكنن خوبم

دوباره قلبت اين روزا يه دنيا عشقو حاشا كرد

هميشه زندگی با من, من ديوونه بد تا كرد

ببين دستامو يخ كرده ببين چشمامو بارونه

ببين قلبم بدون تو ترك خورده دلم خونه...

 

[ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ ] [ Mehri ]
 

من اتفاق ساده ای بودم باید می افتادم برای تو

یک جاده ی خاکی که پرمیشد هرلحظه ازجاهای پای تو

تکرار یک تصویریک سوژه باران و بعدش هم که تو رفتی

آهسته عمری می خزم تنها در حفره های انزوای تو

روحی که رفته بر نمیگردد دیگر همه این را که می دانند

من فرق دارم با همه زیرا یک پیکرم با پرسه های تو

شب جزر می گیرد درون من موج شگفت انگیز چشمانت

از ابتدای قصه میمیرم جان می کنم تا انتهای تو

خورشید و ماه و هق هق و دریا موج و کویر و ابر و اقیانوس

یک جورچین کاملا زیبا از تکه تکه تکه های تو

حالا دلم وقتی که می گیرد هی چشم می دوزم به ماه و مه

شاید تو را یاد من آوردند یا که مرا شاید برای تو

امشب کبوتر می شوم قطعا باید تو را پیدا کنم دیگر

از قطب این تنهایی مفرط پر می زنم تا استوای تو....

[ چهارشنبه 21 دی1390 ] [ ] [ Mehri ]

دو سه روزه که مات و بی ارادم

یه چیزی فکرمو مشغول کرده

همین عشقی که درگیره هواشم

منو نسبت به تو مسئول کرده

از اون رابطه ی معمولی ما

چه عشقی سر گرفت تو روزگارم

دو سه روزه که بعد از این همه سال

واسه تو ادعای عشق دارم

می خوام مثله قدیما مثل سابق

یه وقتایی یکی با من بخنده

یکی باشه که دستامو بگیره

یکی باشه که زخمامو ببنده

نمی بینی دارم جون میدم اینجا

نمی دونی به تو محتاجم اینجا

چقدر راحت منو وابسته کردی

دارم دیوونه میشم کم کم اینجا...


[ چهارشنبه 21 دی1390 ] [ ] [ Mehri ]
درباره وبلاگ

من، یک جوان
از نسلی که دردهایش را..
میخواست که بگوید.. آوایش را کشتند...
میخواست که بنویسد.. قلمش را شکستند...
و حالا با بغض.. تایپ می کند...


دل از سنگ باید که از درد عشق، ننالد خدایا دلم سنگ نیست....


خداوندا.....هر چه نفس مانده ، بگیر از من و بگذار فرشته هایت کمی بیشتر کنارمان بمانند... آخر روی زمین جایشان خیلی خالی میشود وقتی کنار تو اند.... اینجا فرشته هایت کم اند...خیلی کم...



×× مطالب این وبلاگ جز در مواردی، خطاب به هیچ شخص خاصی نیست ××


امکانات وب
خطاطي نستعليق آنلاين